میلاد تو
شب ميلادتواي يارمراشب غمگيني بود خانه بايادتوازگل لبريز همه جاپرتولرزنده شمع دوستانت همه شاد عاشقانت همه جمع
ليك درجمع عزيزان تونبودي افسوس!همه بايادتودرطيف سرور خانه درگل مستور
همه جا لمعه نور يادشيرين تودرموج نشاط عكس زيباي تودرجام بلور
ليك درجمع عزيزان تونبودي افسوس!
همه بايادتوخندان بودندومن خانه به طوفان داده درميان همه گريان بودم
شمع همراه دل من ميسوخت وكسي آگه ازاين رازنبود چه كنم؟بي تودرشاديها بردلم بازنبود
شمع هم گريان بودليكن اي معني عشق!اشك دلداده كجا؟گريه شمع كجا؟
من كجابادل تنگ؟شادي جمع كجا؟چه شب تلخي بود....شب تنهايي من...!
من كه دربسترغمهابودم من كه ازاشك غريبانه چودريابودم
تونداني كه چه تنهابودم....!كاش ميدانستي...شب ميلادعزيزت
اي يارمن به اندازه چشم همه مردم شهرگريه كردم درخويش
گريه ام بدرقه راهت باد...!شب ميلادتومن بودم واشك
من كه ازاشك غريبانه چودريابودم
آه اي معني عشق!تونداني كه چه تنهابودم.....!!!!
+
نوشته شده در هفدهم خرداد 1387ساعت 13:9 توسط نیلوفر
|

من فریادم
شايد بهتر بود اسم اينجا رو مي زاشتم كلبه ي تنهايي
به کدامين ديار بايد رفت، به کجا بايد فرار کرد؟ به کجا، که وادي خاموشان نباشد!؟ کجاست جايي که دلشان فرياد بخواهد؟ کجاست که دل به سکوت خوش نکرده باشند و زندگي و زنده بودن را در فرياد ببينند؟ من فريادم. و گريزان از وادي خاموشان
کيست که دلش فرياد بخواهد؟ من فريادم و از ديدن اين همه خاموشي بيزار، از شنيدن هيچ بيزارم، از بودن با غم و سکوت و بي تفاوتي و رخوت بيزارم من فريادم، رها شده از بند اسارتها، من فريادم، پرجنب و جوش تر از امواج دريا من فريادم،آيا کسي دلش فرياد مي خواهد؟ آه اي خداي من، چه سخت است وقتي کسي حوصله فرياد را هم ندارد! ديگر کسي دل شنيدن صداي بلند را هم ندارد چه برسد به فرياد!؟ من فريادم، ولي اين دنيا، اين آدم ها، اين افکاري که به طرفم هجوم مي آورد همه مرا در گلو خفه کرده اند
من فريادم، ولي نگذاشتند حرف بزنم من فريادم، واي حسرت داشتن شنونده اي که حتي سکوت از من بخواهد بر دلم مانده است!؟ من فريادم، ولي بي صدا و پر از حرف من فريادم،فرياد، ولي لب خموش و دل طوفاني آيا کسي دلش فرياد مي خواهد؟ آيا کسي هست که بشنودش، کسي هست که وجودش را براي فرياد بودنش بخواهد نه براي مهر سکوتي که بر لب دارد؟ آيا کسي فرياد مي خواهد؟؟؟؟؟؟ دلم از اين همه سکوت دارد مي ميرد، ديگر نمي تواند بي صدا فرياد بزند چرا کسي از فرياد بودنم لذت نمي برد، همه عاشق آرامشم هستند! آخر چرا کسي باور ندارد من فريادم، فرياد
+
نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1386ساعت 17:55 توسط نیلوفر
|

پرنده بی پرنده !
کسي به ما نشون نداد که انتهاي خط کجاست ؟ آهاي درختاي انار ! ديکته ي بي غلط کجاست ؟ چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گير شده ؟ چرا نمي رسيم به هم ؟ چرا هميشه دير شده ؟ تو دفتر سکسکمون چن تا ترانه خاليه ؟ چن تا ترانه قصه ي ممتد بي خياليه ؟ چن تا صداي بد صدا سکوت رو فرياد مي زنه ؟ ذغال شام آخر و دستاي کي باد مي زنه ؟ تو غيبت حنجره ها ترانه سازيمون چيه ؟ يکي به من جواب بده ، آخر بازيمون چيه ؟
تو بازي کلاغ پر ، هيچکي نشد برنده قصه ي ما همين بود : پرنده بي پرنده !
+
نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1386ساعت 17:50 توسط نیلوفر
|

شب
اونور اين شب کلک ، من و ترانه تک به تک خونه مي ساختيم روي باد ، دريا مي ريختيم تو الک مسافراي کاغذي ، رد شده بودن از غبار تو قصه باقي مونده بود ، شيهه ي اسب بي سوار گفته بودن صد تا کليد براي ما جا مي ذارن مزرعه هاي گندمو براي فردا مي ذارن فردا رسيد و خوشه يي تو دست ما باقي نموند سقف ستاره ها شکست ، رو سرمون طاقي نموند با کليداي زنگ زده ، قفلاي بسته وا نشد سکه ي دلسپردگي ، تو جوب ما پيدا نشد
تو سفره مون هميشه سين ستاره کم بود هميشه تا رسيدن فاصله يک قدم بود
+
نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1386ساعت 17:47 توسط نیلوفر
|

هستم ولی ...
در قاب تنگ و کوچک تو جا نمي شوم در تنگ چشمهاي تو دريا نمي شوم
دنبال من نگرد در آفاق ذهن خود هستم ولي به چشم تو پيدا نمي شوم
بيمار شب گزيده ام از بام من متاب ديگر به قرص ماه ، مداوا نمي شوم
من حرف ديگرم به زبان جسور عشق در واژه نامه هاي تو معنا نمي شوم
در واژه نامه هاي تو معنا نمي شوم
+
نوشته شده در پانزدهم آبان 1386ساعت 11:11 توسط نیلوفر
|

پوچ
ميون ساز و برگ ترانه هام، نام و نشون تو پيدا شده دنياي بي رحم و مروت آدما با وجود تو برام زيبا شده قصه هاي ناتموم شبهام با پرواز دل تو باز محيا شده شب هاي بي ستاره ديروزم با تو که اومدي فردا شده اي عزيز با اومدنت غزلواره عاشقي ورد زبونم شده با وجود نامهربونيها، دل پاک تو همسفر مهربونم شده اي عزيز همه غم و غصه دنيات رو به دل تنگم بده با داشتن روزهاي خوش در زندگي، شبهاي قشنگم بده دلم بهاري نيست اما آرزو دارم هميشه تو بهار باشي بعد هزار بار شکستن من با دل شکستم تو وفادار باشي هرچي که خواب رنگي پيدا ميشه ميخام که مال تو باشه سخنهاي عاشقونه و گفتن دوست دارم ها کار تو باشه نکن گريه که اگه گريه کني دلم از گريه تو دوباره ميگيره گل هاي باغ آرزوم اگه گريه کني پرپر ميشه و ميميره ديگه نگو که تنهايي چون ميخام هميشه در کنار تو باشم تو قصه و تو روياهاي شبونه من تنها وفادار تو باشم عزيز در سرزمين خورشيد آرزو من از عشق تو هستي تو که براي لحظه هاي سرد و تنهام از شعر سر مستي نذار دلم دوباره تنها بشه مثل غروب دريا بيصدا بشه نذار در اوج شکست، از امشب راهي روز فردا بشه ميخام که گل هاي بهشتي رو باهات هم آغوش بکنم ميخام که شاديهاي دلت رو پر نقش و نقوش بکنم تو لحظه هاي با تو بودن دلم پرواز رو احساس ميکنه عطر و بوي تن بهاريت ازم بودنت رو التماس ميکنه عزيز سفر به باغ چشماي تو بسيار قشنگ و زيباست قشنگتر ز همه جاي دنيا فقط چشماي ناز و پر وفاست چشماي قشنگت رو دوست دارم چون بهار دل انگيز نه مثل فصلهاي زرد دلم که هميشه رنگ زردي پاييز به انتظار ديدن روزي ميشينم که تو جدا از من نباشي ميخام کاري کنم ديگه شبي به فکر تنها نشستن نباشي ميخام اگه تو پرنده اي، من اون بال پروازت باشم اگه تو عاشق هستي، من همون يار وفادارت باشم
+
نوشته شده در ششم شهریور 1386ساعت 0:52 توسط نیلوفر
|

قاصدک
روزها منتظر يه قاصدك تا خبري برايم بياورد ولي قاصدكها هم نشاني من را گم كرده اند...... شبها آسمان را نگاه مي كنم تا شايد بتوانم نشونيشو از ستاره ها بگيرم ولي ستاره ها هم يادشون رفته نيم نگاهي به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر را ببينند
+
نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:36 توسط نیلوفر
|

میراث
شب تنهايي با هم.. شايد اينگونه سزاوار فراموشي نبود چقدر با عجله... غبار مي تکاني از ردپاي آخرين خاطراتمان کنون اي اولين و آخرينم کاش احساس آبي مرا مي شنيدي. تا هميشه به تماشاي شب ميروم و تکه هايي از عشق مدفون ميراث من است و قلمي که هيچ گاه نتوانست آخرين حرفهاي مرا با تو بگويد
+
نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:28 توسط نیلوفر
|

آدمک
آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند... آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند... آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند... دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند... فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند... صبحِ فردا به شبت نيست که نيست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند... راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند... آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند ضربان قلبت نميدانم شايد نفسهاي مرا ميشمارد قلب تو شايد کلبه من شود ، شايد کلبه من باشد من قلب تو را با تکه تکه قلب خود آذين ميکنم در آستانه قلب تو سجده ميکنم
+
نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:25 توسط نیلوفر
|

تنهای تنها
بعد از تو من چه کنم با اين دل تنها تنها دعا ميکنم به اندازه ي تنها ييها يم خوشبخت شوي اما پريچهرمان را خواندي با گريه هايم گريه کردي با خنده هايم خنديدي مرحبا بر تو آفرين اما تو کجا خواهي نوشت از بي وفايي بازي روزگار من مي نويسم تو بخوان اما ديگر با گريه هايم گريه مکن بگذار در اين تنهايي بغض غزلگريه هايم را با ياد تو گريه کنم هر چند که گريه هايم از شانه هاي تو بي نصيب است هر وقتي غروب غزلي دلتنگي براي شب نوشت و رفت من به شوق هرم گرم نفسهايت دل را در تنهايي به ياد و خاطره هاي تو سر گرم مي کنم ترا به حرمت دلتنگيها ي عاشقي هرگز فکر نکن که تنهايي بدان که هميشه چشماني نگران توست
+
نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:21 توسط نیلوفر
|

|